head>

|
Home E.mail RsS Friends my magic pills xak Cprophet Subscribe Archive td>
|
|
۱۱/۱۰/۱۳۸۸ ۱۲:۰۷:۰۰ ق.ظ.
شاید از لرزش دستام یا از این بارون اشکام که می ریزن روی لب هام ..
[ 0 نظر + ]
۱۱/۰۷/۱۳۸۸ ۰۲:۳۷:۰۰ ق.ظ.
علم مواد : گند زده شد فردا : آزمون معادلات دیفرانسیل وضعیت : پیچیده
[ 0 نظر + ]
۱۱/۰۵/۱۳۸۸ ۰۶:۰۶:۰۰ ب.ظ.
امین بعد از مطالعه ی 440 صفحه تاریخ صدر اسلام و اندیشه دو در کمتر از 48 ساعت،
به مقام آیت اللهی دست یافت و جانشین صانعی در اجتهاد و مرجعیت شناخته شد
[ 0 نظر + ]
۱۰/۲۵/۱۳۸۸ ۰۷:۲۷:۰۰ ق.ظ.
I dropped a taer in ocean , the day you find it is the day I'll Stop Loving u ... g
[ 0 نظر + ]
۱۰/۲۴/۱۳۸۸ ۰۲:۳۷:۰۰ ب.ظ.
من اگه مخترع بودم ، حتما یه قرص ''به تخمم'' اختراع می کردم که هروقت بهم فشار میومد ، یکی مینداختم بالا برچسبها: من اگه ..
[ 0 نظر + ]
۱۰/۲۴/۱۳۸۸ ۱۲:۳۹:۰۰ ق.ظ.
کلاس تمام شده ، استاد مربوطه که جاکشی بیش نیست ، تند تند ورق های روی میزش را جمع آوری می کند . بچه ها هنوز به تحته و مزحرفاتی که پای تخته نوشته نگاه می کنند ، البته با دهان باز .
یکی از بچه ها می گوید استاد نمره های میان ترم رو نمی خونی ؟ استاد هم که مثلا تا الان حواسش نبوده ، با بی حوصلگی ورقه هارا در می آورد . فلانی - 6 بهمانی - 8 .. 6-7-8 هایست که ردیف کرده . یکی از بچه ها که به نسبت شیرین تر از بقیه است ، می گوید استاد این ها از 20 که نیست ؟ استاد هم که گویی همین الان از آکسفورد کان مبارکش را روی صندلی دانشگاه ما گذارده و حوصله ی دانشجوهای سطح پایینی مثل ما را ندارد ، لبخند پیروز مندانه ای می زند و می گوید خیر ، از 20 است و خرامان ، از کلاس بیرون می رود
[ 0 نظر + ]
۱۰/۲۲/۱۳۸۸ ۰۴:۳۰:۰۰ ب.ظ.
امشب
شب مرگ من ، و شب سوگواری تو به راستی امشب ، آرام ترین شب جهان است ..
[ 0 نظر + ]
۱۰/۱۸/۱۳۸۸ ۱۱:۴۲:۰۰ ق.ظ.
حاضرم تا آخر عمر تو همین سگ دونی بمونم و بمیرم اما هخا ها و xها و yهای نیان و منو از دست ظلم و استبداد نجات ندن
[ 0 نظر + ]
۱۰/۱۴/۱۳۸۸ ۰۸:۴۶:۰۰ ب.ظ.
امشب من تو مسابقه ی برنامه نود شرکت می کنم
و گزینه ی قرمز و انتخاب می کنم ، تا هم یه بیلاخی داده باشم به کسایی که امرو اس م اس زدن و گفتن به گزینه آخر رای بده هم یه خودشیرینی جلو مخابرات کرده باشم که حسابمو با این سبزی ها ، سوا کنه بله ، من این گونه آدم خود فروشی ام
[ 0 نظر + ]
۱۰/۱۳/۱۳۸۸ ۰۲:۴۹:۰۰ ب.ظ.
امروز سر کلاس اصول حسابداری ، واقعا احساس کردم یکی با شاتگان زده مغزمو ترکونده اومدم به بغل دستیم بگم که فلانی ، من همچین حسی دارم دیدم با قیافه ی معصوم ، رو جزوش خم شده و تند تند داره می نویسه بی خیالش شدم
[ 0 نظر + ]
۱۰/۱۲/۱۳۸۸ ۱۰:۵۶:۰۰ ب.ظ.
من نمی خوام پشت سر فلانی حرف بزنم ولی .. [ سپس مادرش را به عزایش می نشاند ]
[ 0 نظر + ]
|