head>

|
Home E.mail RsS Friends گاه نوشت تضاد bingala اتاق تمام فلزی تپش کور Cprophet Subscribe Archive td>
|
|
11/29/2011 11:45:00 AM
ازدواج وسيله اي است براي فرار از ترس تغيير ازدواج وسيله اي است تا پيوند را تثبيت كني امّا عشق پديده اي است كه به محض تلاش براي تثبيت آن ، خواهد مُرد ، ايستايي در عشق همان و نابودي عشق همان .. پ.ن : ١٠٠٠ اُمين پست :) برچسبها: اوشو
[ 2 نظر + ]
11/25/2011 05:35:00 PM
يه دسته ي صندلي بايد از اين به بعد ببرم سينما ، نصف فيلم به اين كه چطوري دسته ي صندلي رو از بغل دستي بگيرم مي گذره ، باقيشم اين كه چه جوري موقعيتم رو حفظ كنم
[ 2 نظر + ]
11/08/2011 10:20:00 PM
بعضی وقت ها مخصوصا زمانی که تصمیم گیری تو اون لحظه سخت می شه ، وقتی کسی اومد و ازت راهنمایی خواست ، وقتی اطلاعاتتو در اختیارش گذاشتی آخرش بهش نگو '' حالا خودت می دونی دیگه ، ببین کدوم به صلاحته . خودت باید انتخاب کنی '' خب کس کش ، اگه می تونست انتخاب کنه که نمیومد پیش تو ! دقیقا اون آخرش هرچند هم خودت مطمن نیستی ، باید طوری بهش مشاوره بدی و قاطع نظرتو اعلام کنی که طرف احساس کنه پیش آدم درستی اومده ، می تونه رو حرفش حساب کنه . نه این بدتر گه گیجه بگیره
[ 1 نظر + ]
11/06/2011 06:41:00 PM
and there is a couple words i want to say .. x for the rest of my life , i'll be with u ... i'll stay by ur side honest and true till end of my time i'll be loving u asshole :(((((x
[ 4 نظر + ]
11/06/2011 02:39:00 AM
روزی که آلبوس دامبلدور ، همان پیر مرد جادوگری که با تمام قدرتش همیشه متواضع بود ، همان کسی که لرد سیاده تنها از اومی ترسید ، مُرد همه ی شخصیت های دوست داشتنی داستانی من هم با او مردند .. یادم نمی آید دقیقا چه روزی بود ، اما وقتی به صحفه ی مردن آلبوس ، محبوب ترین شخصیت قابل تصورم ، قابل اتکا ترین آدمی که می توانست وجود داشته باشد رسیدم ، اشک ریختم .. مرگ همچین مردی ، هرچند خیالی ، ارزش ساعت ها گریه کردن رو داشت ..
[ 2 نظر + ]
11/04/2011 12:26:00 PM
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس، خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يك...ي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد، با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند برچسبها: پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور
[ 1 نظر + ]
11/02/2011 04:40:00 PM
ضیغمی : تو بچه کجایی ؟ حامد بهداد : پایین ضیغمی : پایینه کجا ؟ حامد بهداد : پایینه همه جا (پرتغال خونی)
[ 0 نظر + ]
11/01/2011 10:59:00 PM
امرو با رفيقم يه شرطي بستيم شرط بستيم ببينيم كدوممون مي تونه مدت زمان بيشتري سكس ، جق و غيره نداشته باشه هيچي ديگه ، اينجا نوشتم تا يادم بمونه دوستم بعد چند رو زد زير حرفش بع
[ 2 نظر + ]
|