head>

|
Home E.mail RsS Friends گاه نوشت تضاد bingala اتاق تمام فلزی تپش کور Cprophet Subscribe Archive td>
|
|
12/27/2010 10:13:00 PM
آخرین دستشویی دانشگاه آخرین دستشویی فتح نشده بهترین دستشویی است ، دستگیره اش درست سر جایش است ، درش بسته می شود ، جای آویزون کردن کاپشن دارد ، ساکت است آخرین دستشویی دانشگاه ، بهترین دستشویی است
[ 4 نظر + ]
12/17/2010 05:56:00 PM
یادمه یه دفعه بهم گفتی
اثر انگشتمون از تو زندگی آدم هایی که دوسشون داریم هیچ وقت پاک نمی شه ،
[ 5 نظر + ]
12/16/2010 01:09:00 PM
من نمی فهمم چه سیستمیه جدیدا باب شده تو این بلاگری ها و گودری ها ، دم عاشورا و تاسوعا که می شه ، هر کی می خواد بگه خیلی آدم روشنفکر و کوول و باحالیه ، میاد 2تا بیانیه از خودش صادر می کنه و می رینه به هرکی که به این ایام اعتقاد داره . ولی چه می دونم وقتی یکی میاد می گه چرا موهاتو این رنگی کردی یا چرا فلان کارو اون طوری کردی ، ( یه چیز کس شعر ) ک.ون عالم و آدمو پاره پوره می کنه که به بقیه چه ربطی داره من چطوری زندگی می کنم و چرا به عقاید من احترام نمی ذارین و .. .
یه خواهش ، اگه مشکلی با این قضیه داری ، اگه قبول نداری ، اگه این کاربه نظرت چرت و مزخرفیه ،خب اوکی ،اینا اعتقادات خودته و قابل احترام فقط لطفا دهنتو ببند و همون طور که انتظار داری دیگران به عقایدت ، هر چی که هس ، احترام بذارن ، تو هم همین کارو بکن ، پ.ن : اگه نظر خاصی می خواین بذارین ، قبلش کامنت های خودم رو این پست بخونید ، فک می کنم مشکل خیلیاتون حل بشه !
[ 27 نظر + ]
12/10/2010 01:23:00 AM
خورشید خواب آلود بیشه که به سختی خودش را از افق بالا میکشید با دیدن دسته کلاغ هایی که بر خلاف همیشه با پچ پچ های آرامشان – و نه با نوای شوم و نا مبارکشان - بر یکی از درخت های اطراف مزرعه نشسته بودند و نجوا میکردند خواب از سرش پرید. اتفاقی در شرف وقوع بود. ----------------------------------------- مترسک پیر که تا پاسی از شب با انبوهی از خاطرات روزهای دور و دل نگرانی هایی که فقط یک مترسک میتوانست بفهمد و ترس هایی که فقط یک مترسک را میتوانست وحشت زده کند بیدار مانده بود به خاطر تابش مستقیم خورشید روی چشمهایش از خواب بیدار شد. نور خورشید چشم هایش را میزد. چشم هایش را به زحمت باز کرد و چیزی را دید که باور نمیکرد. به هر سو که نگاه میکرد هنگامه ای از بال هایی سیاه به پا بود که یر مزرعه هجوم آورده بودند. سریع تر از آن اتفاق افتاد که بتواند به کاری که میخواهد بکند فکر کند. صدای فریاد های مترسک بود که مزرعه را در مینوردید. حتی خورشید هم از آن بالا میشنید صدای فریاد هایش را. به مزرعه من دست نزنید. من هنوز زنده ام پست فطرتان . قلب های تیره تان را از مزرعه پاک من دور کنید. این مزرعه هنوز مترسک دارد. بر هر کلاغی که فریاد میکشید بی درنگ با وحشتی عجیب فرار میکرد ، به هر سو که مینگریست و در چشم کلاغی زل میزد ترس چشماتن کلاغ را در بر میگرفت. آسمان مزرعه را بال های کلاغ ها سیاه کردند و بعد از لحظاتی طولانی خورشید به آسمان مزرعه بازگشت. فریاد ها و نعره هایش اثر کرده بودند. مزرعه هنوز زنده بود... ----------------------------------------- کلاغ ها که دور شدند مترسک نفس راحتی کشید. عرق های روی پیشانیش را پاک کرد. آرام به افق بیشه و صف های بی پایان گندم نگاه میکرد و آرامش تمام وجودش را در بر گرفت و پیش خودش فکر کرد که چقدر فکر های دیشبش که تنهاییش را به رخش میکشید و نوای پایان و مرگ بر روح او مینواخت احمقانه بوده است. او هنوز زنده بود و هنوز هم میتواسنت از مزرعه مراقبت کند. هنوز هم نگاه هایش کلاغ های نترس و گستاخ بیشه را میترساند. مترسک با روحی آرام و لبخندی بر لب هایش افق را نگاه میکرد. نسیم بهاری میوزید در میان گندم های صف در صف مزرعه و در میاد تن کاهی مترسک. ----------------------------------------- دسته ی کلاغ ها بی صدا روی درختی دور از مزرعه نشسته بودند و از دور مترسک را که به افق خیره شده بود نگاه میکردند. شاید تا پیش از آن هرگز کسی لبخندی بر منقار هیچ کلاغی ندیده بود. کلاغ ها انگار که سفید بودند. خیلی سفید. و اکنون تنها خورشید میدانست که به جز خود مترسک کلاغ های پیر بیشه هم به خاطر داشتند که آن روز تولد مترسک بود. باید از نو متولد میکردند مترسک تنهای پیر را و این هدیه دوستان سیاه مترسک بود … چند روز بعد مترسک را زیر بلند ترین درخت بیشه در کنار مزرعه دفن کردند. از آن روز به بعد دیگر هرگز کسی صدای هیچ کلاغی را در بیشه نشنید برچسبها: هالی کیلر بزرگ
[ 0 نظر + ]
12/08/2010 06:22:00 PM
do u blieve it sucks when she tries to be cool ? m I voted : Yes , but dont tell her برچسبها: Game of truth on Facelook
[ 1 نظر + ]
12/07/2010 10:04:00 PM
تو اولین برخورد با هر کسی ، مخصوصا کسایی که برای بار اول می بینمشون ، اولین چیزی که بش توجه می کنم ، کفش هاشونه
این توجه بیش از حد ، داره به یه وسواس دیوانه کننده تبدیل می شه کمک :-(
[ 6 نظر + ]
12/02/2010 01:31:00 PM
Imagine the world without AIDS !!! The day non of us use condoms anymore ! :)))))))
[ 2 نظر + ]
12/01/2010 01:42:00 PM
مثل وقتایی که پاتو می زاری تو دمپایی های خیس دستشویی ، وقتی می فهمی که دیگه خیلی دیر شده ، وقتی که جورابت خیس شده و سرمای گزنده اش ، آروم آروم از کف پات به کل بدنت رخنه می کنه .. ,
[ 2 نظر + ]
|